شمارهٔ ۳۶۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می سزد گر جان دهم چون دلستانی یافتم
بگذرم از خارها چون گلستانی یافتم
خنده همچون گل زنم چون نوبهارم دست داد
ناله چون بلبل کنم چون بوستانی یافتم
بی زبانم بعد ازین چون دوست را بشناختم
بی نشانم بعد ازین کز وی نشانی یافتم
گرد کوی این تمنا بس که گردیدم بسر
بخت در بگشاد و ناگه آستانی یافتم
کوه محنت کند جانم سالها فرهاد وار
لاجرم شیرین تر از جان دلستانی یافتم
از فقیرانی درین ره بارکش همچون شتر
ترک بار و خر گرفته کاروانی یافتم
ای دل ای دل غم مخور چون من ز ترک جان خود
بهر ره زاد و برای خانه نانی یافتم
از علف زار جهان چون گوسپندم دور شد
گرگ را اندر رمه همچون شبانی یافتم
من که بر معراج آن ره منبر افلاک را
همچو نازل پایه یی بر نردبانی یافتم
اندرین دنیای دون درویش صاحب ذوق را
راست همچون گوهری در خاکدانی یافتم
آفتاب عشق جان سیف فرغانی بدید
گفت هنگام طلوعست، آسمانی یافتم!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و زیبایی سخن میگوید و از حس شگفتی و خوشحالی خود نسبت به یافتن معشوقهاش مینویسد. او به این اعتقاد دارد که جان دادن در راه عشق ارزشمند است و با خوشحالی و امید به آینده، به زیباییهای زندگی نگاه میکند. او از سختیها و چالشهای زندگی صحبت میکند و میگوید که با وجود همه اینها، عشق به او زیبایی و معنای زندگی را بخشیده است. همچنین اشاره میکند که مانند گوسفند در دنیای پر از خطرات زندگی میکند، اما در عین حال لحظاتی از روشنایی و شادی را تجربه میکند. در نهایت، او به اوج عشق و معانی عمیق آن اشاره میکند که برایش همچون طلوع آفتاب است.