شمارهٔ ۳۷۴ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
من تحفه از دل میکنم نزدیک جانان میبرم
ور نیز گوید جان بده من بنده فرمان میبرم
چون من گدای هیچ کس جز جان ندارم دست رس
معذورم ار پای ملخ نزد سلیمان میبرم
من کار عشق دوست را آسان همیپنداشتم
بار گران برداشتم افتان و خیزان میبرم
گر تیغ بر رویم زند رو برنگردانم ازو
با دوست عهدی کردهام لابد به پایان میبرم
هرشب به آواز سگان آیم به کوی دلستان
آری به بانگ بلبلان ره سوی بستان میبرم
آن دوست پای خویشتن در دامن من میکند
هرگه که بهر فکر او سر در گریبان میبرم
تا زد غمش چوگان خود بر اسب میدانی من
من گوی دولت هر زمان از پادشاهان میبرم
در حضرت آن دلستان چون سیف فرغانی سخن
گوهر به سوی معدن و لولو به عمان میبرم
چون سعدی از روی وفا میگویم ای کان صفا
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و ارادت خود به معشوق سخن میگوید. او به بیان احساسات و فداکاریهایش میپردازد و نشان میدهد که چگونه برای رسیدن به محبوب خود، زحمت و سختی میکشد. او به سادگی بیان میکند که در عشق هیچ چیز جز جانش برای دادن ندارد و اگرچه بار سنگینی به دوش دارد، باز هم گام برمیدارد. شاعر در ادامه با اشاره به وفاداری خود، نشان میدهد که هرگز از معشوق رو برنمیگرداند و در نهایت عشق و دوستی را با جفاهایی که از محبوبش میبیند، همراه میکند. او به طور کلی، عشق را هم سختیهایی میداند که با اشتیاق تحمل میکند.