نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۹ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

شب نیست که خون نبارم از چشم

زآنگه که برفت یارم از چشم

خونی که بخوردم از غمش دی

امروز چرا نبارم از چشم

از گریه برفت چشمم از کار

وز دست برفت کارم از چشم

گویی به مدد نیامد امسال

اشکی که برفت پارم از چشم

از وی چو کنار من تهی شد

پر گشت ز خون کنارم از چشم

من قصهٔ خود به آب شنگرف

بر خاک همی نگارم از چشم

از اَندُهِ دل به صورت اشک

هردم جگری ببارم از چشم

غواص غمم بدل فروشد

تا دانهٔ دُر برآرم از چشم

زین میل و نظر شکایت و شکر

دارم ز دل و ندارم از چشم

زآن شب که تو را چو سیف دیدم

شب نیست که خون نبارم از چشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از اندوه عمیق و درد فراق محبوبش سخن می‌گوید. هر شب به خاطر غم جدایی، اشک می‌ریزد و این اشک‌ها را به خون تشبیه می‌کند. او احساس می‌کند که وجود محبوبش، دلیل زندگی و شادی‌اش بوده و با نبودن او، تمام کارهایش مختل شده است. همه‌ی تلاش‌هایش به نظر بی‌فایده می‌رسند و او همچنان در حسرت و اندوه به سر می‌برد. شاعر از عواطف درونی خود به شکلی عمیق و تأثیرگذار سخن می‌گوید و نشان‌دهنده‌ی درد و رنجی است که از جدایی در دل دارد.