نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۱ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آن توانگر بمعالی که منش درویشم

کنه وصفش نه چنانست که می اندیشم

گل من مایه زخاک (سر) کویش دارد

بگهر محتشمم گرچه بزر درویشم

من چو در دل ننشاندم به جز او چیزی را

دوست برخاست وبنشاند بجای خویشم

هرچه آن دشمن بود چو افگندم پس

اندرین راه جزآن دوست نیامد پیشم

تا تونبض من بیمار نگیری ای دوست

درد من دارو ومرهم نپذیرد ریشم

من همان روز که روی تو بدیدم گفتم

کآشنایی تو بیگانه کند با خویشم

فتنه دی تیز همی رفت کمان زه کرده

گفت جز ابروی او تیر ندارد کیشم

از کسانی که درین کوی چو سگ نان خواهند

کم توان یافت گدایی که من ازوی بیشم

سیف فرغانی ازین سان که گدا کرد ترا؟

آن توانگر بمعالی که منش درویشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق سخن می‌گوید. او خود را درویشی می‌داند که قلبش تنها به عشق معشوق تعلق دارد و هیچ چیز دیگری در دلش جا ندارد. شاعر بیان می‌کند که حتی اگر درد و رنجی به او برسد، عشق او تنها دارویی است که می‌تواند آرامش‌بخش باشد. او به شدت به معشوق وابسته است و حس می‌کند که آشنایی با او او را از خود بیگانه کرده و دچار فتنه و عشق شده است. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که در این کوی عشق، آرزویش فراتر از دیگران است و خود را گدایی می‌داند که بیش از هر کسی به عشق معشوق اهمیت می‌دهد.