شمارهٔ ۴۱۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غنچه چون کرد تبسم سوی صحرا نرویم
گل بخندی زمانی بتماشا نرویم
مادرین کوی مقیمیم چو اصحاب الکهف
گر کسی سنگ زند همچو سگ از جا نرویم
کوی معشوق و در دوست بهست از همه جای
ما هم اینجا بنشینیم و بصحرا نرویم
ور بنانی نرسیم از در او بر در او
چون سگ از فاقه بمیریم و بدرها نرویم
با دل پر خون چون غنچه بهم آمده ایم
ما ببادی چو گل ای دوست ز هم وانرویم
گر ببستان شدن از ما نپسندی ز آن روی
پرده برگیر و گلستان بنما تا نرویم
بطرب دست بزن بر سر ما پای بکوب
کز سر کوی تو گر سر برود ما نرویم
سیف فرغانی با دوست بگو جور مکن
که بدین مروحه ما از سر حلوا نرویم
وعده دادی به شب وصل (خودو) می ترسیم
که فراموش کنی گر بتقاضا نرویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غنچه به لبخندی به سمت صحرا نمیرویم، چون گل نمیخندیم که به تماشا برویم. ما در کوی مادر به مانند اصحاب کهف مقیم هستیم و اگر کسی به ما سنگ بیندازد، همچون سگ از جا نمیرویم. کوی معشوق و در دوست از هر جا بهتر است و ما ترجیح میدهیم همینجا بمانیم. اگر نتوانیم به در او برسیم، مانند سگ میمیریم و از آن در بیرون نمیرویم. دلهای ما پر از خون است و مانند گل نمیخواهیم از هم دور شویم. اگر رفتن به باغ برایت خوشایند نیست، پرده را کنار بزن تا گلستان را ببینیم و نرویم. بیپروا بر ما پایکوبی کن، چون از سر کوی تو خواهیم مرد و فرار نخواهیم کرد. و سعی کن با دوست بدرفتاری نکنی، زیرا در این حال، از چیزی که دوست داشتیم هم ما نمیرویم. تو وعدهای به شب وصال دادی و میترسیم که فراموشکاری کنی اگر ما تقاضا نکنیم.