شمارهٔ ۴۱۹ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای غمت همنشین بیداران
در غمت مست گشته هشیاران
غم تو نقد جان به نسیهٔ وصل
برده از کیسهٔ خریداران
چشمِ عیّارپیشهٔ تو بریخت
به سر غمزه خون عیاران
پیش چشمت که مستی همه زوست
زده بر سنگ شیشه خماران
در سر زلف تو چو پای دلم
چشم تو بسته دست طراران
اندر اقلیم عشق تو بیم است
ملک الموت را ز بیماران
چون گروهی به عشق جان دادند
من چرا کم زنم ز همکاران
جان دهم در غم تو و نبرم
به قیامت خجالت از یاران
شادمانم از آنکه کشته شدند
به ز من در غم تو بسیاران
ناگزیر است عشق را محنت
پاسبانند گنج را ماران
هرکجا باد عشق تو بوزید
زنده دل گردد آتش از باران
بی طلب دیگری به تو نزدیک
تو چرا دوری از طلبکاران
دل به تو داد سیف فرغانی
ای جگرگوشهٔ جگرخواران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و غم نوشته شده است. شاعر از درد و غم ناشی از عشق میگوید و بیان میکند که این غم چگونه روح و جان او را تسخیر کرده است. او به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر دل عاشقان اشاره میکند و از احساساتی همچون حسرت و خفگی در این عشق سخن میزند. شاعر خود را در میان دیگر عاشقان میبیند که به خاطر عشق جان میدهند و از خجالت در برابر دوستانش نگران است. او همچنین میگوید که عشق همراه با درد و رنج است و این رنجها نشاندهنده ارزش و گرانبهایی عشق هستند. در نهایت، او به زیباییهای معشوق و تمایل خود به نزدیکی به او تاکید میکند.