نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۳ سیف فرغانی

سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

با سر زلف تو صعبست مسلمان بودن

با رخت خود نتوان بسته ایمان بودن

من چو اندر سر گیسوی تو بستم دل خویش

پس مرا چاره نباشد زپریشان بودن

گل چو اندام تو می خواست که باشد بنگر

کآرزو میکند او را همه تن جان بودن

غرقه بحر فراق توام (و)تشنه وصل

وینچنین تا بابد بهر تو بتوان بودن

کز پی دانه در همچو صدف می شاید

غرق دریا شدن و تشنه باران بودن

بگدایی درت فخر کنم درهر کوی

من که عار آیدم ازخسرو و سلطان بودن

گرچه با آتش سودای تو باید چون شمع

هر شب از سوز دل سوخته گریان بودن

روز با درد تو از غیر تو مرگی دگرست

دل بیمار مرا طالب درمان بودن

بی رخ لیلی اگر کوه گرفتم چه عجب

من خوکرده چو مجنون ببیابان بودن

عشق میدان و درو هست قدم جان بازی

با چنین پای توان بر سر میدان بودن؟

سیف فرغانی از خود برو ار مرد رهی

تا بخود باشی نتوانی از ایشان بودن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و دشواری‌های ارتباط با معشوق است. شاعر به تناقضات و زیبایی‌های عشق اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که مسلمان بودن و حفظ ایمان در سایهٔ زیبایی‌های معشوق دشوار است. او از عشق خود سخن می‌گوید و می‌گوید که چطور در این عشق دچار پریشانی شده و تنها راه درمانش وصل معشوق است. شاعر همچنین به فراق و تشنگی برای دیدن معشوق اشاره می‌کند و اینکه در این راه حاضر است از مقام خود در برابر او بگذرد و حتی به گدایی بپردازد. او از درد و رنج ناشی از عشق سخن می‌گوید و در نهایت به این نکته می‌رسد که برای رسیدن به معشوق باید از خود بتواند بگذرد. این متن تصویری عمیق و پرشور از عشق و چالش‌های آن را به تصویر می‌کشد.