شمارهٔ ۴۷ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
دلم بربود دوش آن نرگس مست
اگر دستم نگیری رفتم از دست
چه نیکو هر دو با هم اوفتادند
دلم با چشمت این دیوانه آن مست
نمی دانم دهانت هست یا نیست
نمی دانم میانت نیست یا هست
تویی آن بی دهانی کو سخن گفت
تویی آن بی میانی کو کمر بست
بجانم بنده آزاده یی کو
گرفتار تو شد وز خویشتن رست
دگر با سیف فرغانی نیاید
دلی کز وی برید و در تو پیوست
گدایی کز سر کوی تو برخاست
بسلطانیش بنشاندند و ننشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلبستگی خود به معشوقهاش سخن میگوید. او در وصف زیبایی معشوق که به مانند نرگسی مست است، احساسات عمیقش را بیان میکند. او همچنین به حالت گیجی و مختاری اشاره میکند که وجود معشوق برایش ایجاد کرده است. شاعر نمیداند که آیا معشوق در دلش هست یا نیست، اما میفهمد که غیر از عشق به او، هیچ چیز دیگری برایش مهم نیست. در همین حال، او به نفسی که از این عشق گرفته در نهایت به آزادی رسیده است و میگوید که دلش دیگر هرگز به کسی غیر از معشوق نمیپیوندد. شعری است پر از احساسات عاشقانه و تمایل عمیق به وصال.