شمارهٔ ۵۱۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای توانگر درِ خود بر من مسکین بگشای
بیخودم کن نفسی وبه خودم ره بنمای
روی بنمای که چون جسم به جان محتاجست
دل به دیدار تو ای صورت تو روحافزای
سوی میدان تفاخر شو و در پای فگن
زلف چوگان سر و گوی از همه خوبان برُبای
بر سر کوی تو تا چند به آب دیده
خاک را رنگ دهیم از مژه خون پالای
در ره عشق تو گر دست کسی برتابد
من به سر سیر کنم گر دگری کرد به پای
پیش سلطان تو یک بنده بود جمع ملوک
زیر ایوان تو یک حجره بود هر دو سرای
ما به همت ز سلاطین بگذشتیم ارچه
اندرین شهر غریبیم و درین کوی گدای
بر سر خاک در دوست اگر زر یابیم
بر نگیریم و چو خاکش بگذاریم به جای
سیف فرغانی از بخت مدد خواه که هست
سر بی مغز تو پیمانه سودا پیمای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به درخواست و درخواست از محبوب اشاره دارد. شاعر از محبوب خود میخواهد که به او توجه کند و روحش را با زیبایی خود زنده کند. او به تضاد میان مقام و مقامش و عشقش اشاره میکند و به اینکه چگونه در عشق او خود را در مقابل همه دنیا قرار میدهد. شاعر بیان میکند که عاشق به رغم شرایط سخت و تنهاییاش، همچنان به جستجوی معشوق ادامه میدهد و در نهایت از دوست خواسته که به او کمک کند تا در عشقش پایدار بماند. شعر با نگاهی به آزادی و ارزش وجودی عشق به پایان میرسد.