شمارهٔ ۵۳۰ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از آن شکر که تو در پسته دهان داری
سزد که راتبه جان من روان داری
به بوسه تربیتم کن که من برین درگه
نه آن سگم که تو تیمار من بنان داری
نظر در آینه کن تا تو را شود روشن
چو دیگران که چه رخسار دلستان داری
اگر کسی ندهد دل به چون تو دلداری
تو خویشتن بستانی که دست آن داری
جماعتی که در اوصاف تو همیگویند
که قد سرو و رخ همچو گلستان داری
نظر در آن گل رو میکنند، بیخبرند
ز غنچها که بر اطراف بوستان داری
پیام داد به من عاشقی که ای مسکین
که همچو من به سخن رسم عاشقان داری
به روی گل دگران خرمند چون بلبل
تو از محبت او تا به کی فغان داری؟
چو عاشقان همه احوال خویش عرض کنند
تو نیز قصه خود باز گو، زبان داری!
به بوسهای چو رسیدی از آن دهان زنهار
ممیر کز لب لعلش غذای جان داری
چو دوست گفت سخن گفت سیف فرغانی
حدیث یا شکرست آنکه در دهان داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و محبت معشوقهاش اشاره میکند و از او درخواستی برای بوسه و توجه دارد. او به زیباییهای ظاهری معشوق و همچنین به اهمیت عشق در زندگی اشاره میکند. شاعر خود را در جایگاه عاشق میبیند که در پی رسیدن به معشوق است و به سختیهای این مسیر آگاه است. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به او نظر کند و به او محبت کند، زیرا او عاشق واقعی است و دلش به عشق او تعلق دارد.