شمارهٔ ۵۷۵ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو قبله دل و جانی چو روی بنمایی
بطوع سجده کنندت بتان یغمایی
تو آفتابی واین هست حجتی روشن
که در تو خیره شود دیده تماشایی
بوصف حسن تو لایق نباشد ار گویم
بنفشه زلفی و گل روی و سرو بالایی
ز روی پرده برانداز تا جهانی را
بهار وار بگل سربسر بیارایی
چگونه با تو دگر عشق من کمی گیرد
که لحظه لحظه تو در حسن می بیفزایی
بدست عشق درافگند همچو مرغ بدام
کمند عشق تو هر جا دلیست سودایی
برآستان تو هستند عاشقان چندان
که پای بر سر خود می نهم ز بی جایی
بلطف بر سر وقت من آ که در طلبت
ز پا درآمدم و تو بدست می نایی
بهجر دور نیم از تو زآنکه هر نفسم
چو فکر در دل و در دیده ای چو بینایی
اگر چه ملک نخواهد شریک، نتوانم
که روز و شب غم تو من خورم بتنهایی
در آمدن ز در دوست سیف فرغانی
میسرت نشود تا ز خود برون نایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی محبوب است. شاعر به توصیف محبوب خود میپردازد و او را به عنوان خورشید و حقیقتی روشن میبیند که چشمها را خیره میکند. او میگوید که هیچ وصفی برای زیبایی محبوبش کافی نیست و از او میخواهد تا خودش را نشان دهد و جهانی را با زیباییاش زینت کند. احساسات عمیق و ناچاری شاعر در عشقش و همچنین دلتنگیاش برای محبوبش به وضوح در شعر نمایان است. همچنین، شاعر از عشق به عنوان یک دام یاد میکند که دلها را به خود میکشد و عاشقانی را به پای محبوب میاندازد. در نهایت، او اعلام میکند که نمیتواند از عشق محبوبش جدا شود و غم او را به تنهایی تحمل میکند.