شمارهٔ ۵۹ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آنکوبتست زنده بجانش چه حاجتست
قوت از غم تو کرده بنانش چه حاجتست
عاشق بسان مرده بود،جان اوست دوست
چون دوست دست داد بجانش چه حاجتست
آن کو بدل حدیث تو تکرار می کند
از بهر ذکر تو بزبانش چه حاجتست
وآن کس که از جهانش تمنا وصال توست
چون یافت وصال تو بجهانش چه حاجتست
عاشق بهشت از پی روی تو می خوهد
چون دید روی تو بجنانش چه حاجتست
عاشق بمال دل ندهد بهر آنکه اوست
کان گهر بگوهر کانش چه حاجتست
او بر در تو از همه خلقست بی نیاز
آنرا که کس تویی بکسانش چه حاجتست
با او چو دست لطف بیاری بر آوری
زآن پس بیاری دگرانش چه حاجتست
از کشف و از عیان نتوان گفت نزد او
چون عین او تویی بعیانش چه حاجتست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و وابستگی عاشق به معشوق میپردازد و بیان میکند که عاشق در آتش عشق به معشوق، به هیچ چیز دیگری نیاز ندارد. او با اشاره به بینیازی عاشق، میگوید که حتی اگر عاشق چیزهای دنیوی یا بهشت را بخواهد، در برابر دیدن روی معشوق آن چیزها بیاهمیت میشوند. همچنین، وقتی معشوق در کنار عاشق باشد، دیگر نیازی به دیگران نیست و در نهایت، اشاره میکند که وجود و حقیقت عاشق و معشوق یکی است و وقتی که عاشق در تماس با معشوق است، هیچ چیز دیگری نخواهد داشت که بگوید یا بپرسد. در واقع، همه چیز در عشق به معشوق خلاصه میشود.