شمارهٔ ۹۸ سیف فرغانی
سیف فرغانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلبرا عشق تو اندر دل وجان داشتنیست
عشق سریست که از خلق نهان داشتنیست
تا پس از مرگ وفنا زنده باقی باشم
دل بعشق تو چو تن زنده بجان داشتنیست
تا مرا ظاهر و باطن ز تو غایب نبود
دل بتو حاضر ودیده نگران داشتنیست
ای ولی نعمت جان چون در دندان دایم
گوهر شکرتو در درج دهان داشتنیست
تا فشاند زلب اندر قفس تنگ دهان
شکر ذکر تو، طوطی زبان داشتنیست
فارغ از جامه ونانم که چو نان وجامه
غم وسودای تو این خوردنی آن داشتنیست
تا بترک غم تو پند کسی ننیوشد
سر ازین عقل سبک گوش گران داشتنیست
تازهرچه نتوانم نگهم دارد دوست
شیر همت زپی دفع سگان داشتنیست
تا که همکاسه مردم نشود، مروحه یی
از پی رد مگس برسر خوان داشتنیست
تا زخوان ملکوتی شودت حوصله پر
شکم وهم تهی از غم نان داشتنیست
سیف فرغانی ازین درد نمی کرد فغان
عشق گل گفت ببلبل که فغان داشتنیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق عمیق و رازآلود به محبوب است. شاعر از عشق به عنوان نیرویی که جان و دل او را پر کرده، یاد میکند و میگوید که این عشق باعث زندگی پس از مرگ او خواهد شد. او از غیبت و حضوری که در عشق احساس میکند سخن میگوید و بر اهمیت ذکر و یاد محبوب تأکید میکند. شاعر به طور کلی از اندوه و غم زندگی بیعشق ابراز نارضایتی میکند و عشق را به عنوان تنها غذا و لباس واقعی خود معرفی میکند. او همچنین به تمایز بین نیازهای دنیایی و روحانی اشاره میکند و میگوید که برای دفع مشکلات زندگی باید همت و اراده داشته باشد. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق او به محبوب باعث بروز اندوه و فغان در دلش شده است.