شمارهٔ ۷۸ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر
بادا فزون بهر غم از آن در غمی دگر
تیغت کجاست کین نفسی کو ز عمر ماند
با او به شوق او برآرم دمی دگر
زاهد مخوان به سوی بهشتم که کوی دوست
این بقعهام به است ز صد عالمی دگر
درد مرا به غیر وصالش چو چاره نیست
ضایع مکن طبیب تو هم مرهمی دگر
بحر محیط آتش دل را نمی کشد
ای شاهدی ز دیده چو جوئی نمی دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و غم ناشی از آن صحبت میکند. او میگوید که دلش جز غم عشق هیچ همدمی ندارد و غم او بسیار بیشتر از غمهای دیگر است. شاعر به دنبال نشانهای از محبوبش است و میپرسد که آیا میتوان در این دنیا به جز عشق به کسی دیگر رو آورد. زاهدان را به چالش میکشد که بهشت را فدای عشق نمیکند و بیان میکند که درد او تنها با وصال محبوبش درمان میشود. همچنین، او به عدم توانایی دیگران در فهم درد عشق اشاره میکند و میگوید که دلش مانند دریایی است که آتش درونش را خاموش نمیکند.