شمارهٔ ۱۵۹ - استقبال از کمال خجندی امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای بهر قتل ما زده بر ابروان گره
بگشا به خنده آن لب و از ابرو آن گره
سوسن که با دهان تو از غنچه لاف زد
از خجلتش فتاده نگر بر زبان گره
مشاطه را ز طره او دست کوته است
جعد بنفشه را نزند باغبان گره
چون گل زری که هست به می گر دهی بباد
به زانکه غنچه وار زنی بر میان گره
شبها چو چنگ ناله شاهی ز زلف اوست
زانش فتاده است به رگهای جان گره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و اغواگری یک معشوقه اشاره میکند. او از ابروان کمانی او که باعث درد دل عاشق شده، میگوید و درخواست میکند که لبخند بزند و آن ابروان را بگشاید. شاعر به لطافت و زیبایی لبهای او اشاره میکند که مانند گل سوسن است و از خجالت نمیتواند صحبت کند. همچنین به تلاش آرایشگر در آراستن موهای او اشاره میکند و میگوید که این کار از دست او خارج است. شاعر مانند گلی که در باد رقص میکند، از او میخواهد که به گونهای شاداب و بدون مشکل ظاهر شود. در نهایت، او از درد و نالهای که زلفهای معشوقهاش در دلش ایجاد میکند صحبت میکند و اینکه این احساسات به جان او گره خورده است.