شمارهٔ ۱۶۱ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عید است و نوبهار و جهانرا جوانئی
هر مرغ را به وصل گلی شادمانئی
همچون هلال عید شدم زار و ناتوان
روزی ندیدم از مه خود مهربانئی
روزم به در دل گذرد، شب به سوز هجر
دور از سعادت تو عجب زندگانئی
خلقی به عید، خرم و از نوبهار، خوش
ما و فراق یاری و اندوه جانئی
شاهی به سوز عشق تو شد روشناس شهر
داغ سگان بود ز برای نشانئی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این قطعه به وصف حال و هوای عید و بهار میپردازد، جایی که همه جا پر از شادمانی و زندگی است. او خود را در حالتی ناتوان و غمگین توصیف میکند، زیرا از عشق محبوبش بیخبر است و روزها به سختی میگذرانید و شبها در عذاب دوری او به سر میبرد. دیگران به خاطر عید خوشحالند، اما او در این شادی احساس غم و فراق میکند. در نهایت، به عشقش اشاره میکند که تبدیل به گرما و روشنی در شهر شده است، اما او همچنان دچار درد و رنج میباشد.