نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافت

چشم یاری داشت از یاران ولی یاری نیافت

ای دل از کویش ببر سرمایه درد و نیاز

کین متاع کاسد اینجا هیچ بازاری نیافت

تا صبا زلفش برای صید دلها باز کرد

آن کمند فتنه را چون من گرفتاری نیافت

سالها دل چون صبا طوف ریاض دهر کرد

در فضای او گلی گر یافت، بی خاری نیافت

شاهی از یاران خود با کنج تنهایی بساخت

زانکه با هر کس غم دل گفت غمخواری نیافت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از گذر عمرش و عشق بی‌پایانش سخن می‌گوید و احساس تنهایی و ناکامی را در جستجوی یاری و عشق بیان می‌کند. او به دلش توصیه می‌کند که از درد و نیاز خود بکاهد، زیرا در این دنیا، یاری یافت نمی‌شود. او همچنین به زیبایی ظاهری و فتنه‌گری می‌پردازد که دل‌ها را به دام می‌اندازد و از عدم خوشی و سرخوشی در زندگی‌اش سخن می‌گوید. شاعر در نهایت به تنهایی و بی‌کسی خود اشاره می‌کند و اینکه در میان یارانش کسی را نیافته که در غم او شریک باشد.