شمارهٔ ۶ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
واعظی بود بر سر منبر
لب به وعظ و به پند بگشاده
گفت: هر مرد را بود به بهشت
چند حور لطیف، آماده
عورتی پیر از آن میان برخاست
جانش اندر وساوس افتاده
گفت: بهر خدای مولانا
یک سخن گوی، سوده و ساده
هیچ در خلد حور نر باشد
یا بود آن همه چو ما ماده؟
گفت: بنشین، که آنقدر باشد
که نمانی تو نیز ناگاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
یک واعظ در حال سخنرانی بود که درباره بهشت و حورهای آن صحبت میکرد. در میان جمعیت، یک زن پیر از او خواست که سخن ساده و روشنی بگوید و پرسید که آیا در بهشت فقط حورهای نر وجود دارد یا مانند او هم زنانی هستند. واعظ به او پاسخ داد و گفت که در بهشت حوریهای زیادی وجود دارد و بهتر است او در مورد بهشت و حورهایش بیشتر تأمل کند تا به درک بهتری برسد.