قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / قصاید / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
در راه خدا بسی دویدیم
تا باز به خدمتش رسیدیم
در هر برجی چو شاهبازی
پرواز کنان روان پریدیم
رفتیم به سوی می فروشان
جام می از این و آن چشیدیم
در گلشن عشق طواف کردیم
چون سرو به هر چمن چمیدیم
از کثرت خلق باز رستیم
وز نقش خیال در رهیدیم
جانان به لسان ما سخن گفت
ما نیز به سمع او شنیدیم
در آینهٔ وجود اعیان
جز نور جمال او ندیدیم
از هشت بهشت و نه فلک هم
بگذشته به عشق او رسیدیم
چون جذبهٔ او رسید ما نیز
خطی به خودی خود کشیدیم
از هستی خود چو نیست گشتیم
فارغ چو یزید و بایزیدیم
مستیم و مدام همدم جام
در ذوق همیشه بر مزیدیم
از تربیت جمیع اشیاء
خود را به کمال پروریدیم
آن اسم که عین آن مسماست
دانیم چو آن به جان گزیدیم
معشوق خودیم و عاشق خود
هم سید خویش و هم عبیدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به سفر روحانی خود در جستجوی خداوند و عشق اشاره میکند. او بیان میکند که چگونه با شور و شوق به سوی معشوق رفتند و در این مسیر، از موانع و خیالها رهایی یافتهاند. در این راه، با معشوق خود ارتباطی عمیق برقرار کرده و به مرزهای وجود و عدم رسیدهاند. شاعر از لذتهای عشق و مستی ناشی از آن سخن میگوید و بیان میکند که در این حالت، خود را به کمال رسانده و به اتحاد با معشوق دست یافتهاند. در پایان، او عاشق و معشوق را یکسان میداند و به همتایی خود و معشوقش اشاره میکند.