قصیدهٔ شمارهٔ ۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / قصاید / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عمر بی عشق می گذاری هیچ
حاصل از عمر خود چه داری هیچ
ماسِوی الله طلب کنی شب و روز
به عدم می روی چه آری هیچ
در دو عالم به جز یکی نبُود
این عددها که می شماری هیچ
دنیا و آخرت رها کردی
آری آری چه می گذاری هیچ
یار کز جور یار بگریزد
باشد آن یار هیچ و یاری هیچ
در میانست یار ما با ما
گر تو بیچاره در کناری هیچ
جان به جانان سپار و منت دار
ور به منت همی سپاری هیچ
در خماری و می نمی نوشی
باز فرما که در چه کاری هیچ
همه عالم حقیقتاً مائیم
نیست خود غیر ذات باری هیچ
خم می خوش خوشی به جوش آمد
گر تو انگور می فشاری هیچ
با سخن های میر ترکستان
چه بُود گفته بخاری هیچ
ما حریف محمدیم امشب
گر تو با گل نه ای بخاری هیچ
نعمت الله را کنی انکار
منکر شاه و شهریاری هیچ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی بیفایده بودن زندگی بدون عشق و معنای واقعی آن میپردازد. شاعر تأکید میکند که عمر بیعشق هیچ ارزشی ندارد و در نهایت به عدم میانجامد. او به بیهودگی جستجوی دنیا و آخرت اشاره میکند و میگوید که در حقیقت تنها خداوند وجود دارد. همچنین اشاره میکند که اگر عشق و نزدیک به جانان نباشیم، همه چیز بیمعناست. شاعر نهایتاً به این نتیجه میرسد که تمام نعمتها و هستی به وجود خداوند مربوط میشود و انکار آن چیزی جز بیمعنایی نخواهد بود.