غزل شمارهٔ ۱۰۲۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آفتابیست حضرت آدم
روشن از نور او بود عالم
ما منور از او و او از او
نیک دریاب این سخن فافهم
ساغر ما حباب پر آب است
خوش بود تشنه با چنین همدم
دل و دلبر رفیق هم گردید
جان و جانان روان شده باهم
جام بی جم اگر کسی دیده
ما ندیدیم جام را بی جم
دردمندیم و وصل او درمان
دل ما ریش و لطف او مرهم
در خرابات رند و سرمستیم
بندهٔ او و سید عالم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره حضرت آدم و نور او است که عالم را روشن کرده است. ارتباط عمیق و نزدیکی بین انسانها و سرچشمه نور و معنویت برقرار است. با وجود تشنگی و درد وجود، این ارتباط و محبت به درمان دلها میانجامد. شاعر از حال رند و سرمست خود در خرابات سخن میگوید و خود را بندهای در خدمت خدا میداند. در کل، شعر به شیوهای زیبا به جستجوی معنویت و عشق اشاره دارد.