غزل شمارهٔ ۱۰۲۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
تا بود عشق تو بود من عاشق تو بودم
من عاشق قدیمم کی بود تا نبودم
گم گشته بودم از خود در گوشهٔ خرابات
عشقت دلیلم آمد راهی به خود نمودم
از عشق چشم مستت جام شراب خوردم
دستار عقل سرکش عشقت ز سر ربودم
کردم ز اشک ساغر این خرقه شست و شوئی
گر زاهدی و تقوی کاری نمی گشودم
در دیده های خوبان حسن رخ تو دیدم
وز گفتهٔ لطیفان آواز تو شنودم
از دیر و کعبه ما را کاری نمی گشاید
این هر دو آزموده بسیار آزمودم
سید به جز خیالت نقشی دگر ندیده
تا رنگ زنگ هستی از آئینه زدودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و شوریدگی شاعر به معشوق خود است. او با یادآوری عشق قدیم و احساس گمشدگی در دنیای بینهایت، به قدرت عشق اشاره میکند که او را به خود بازگردانده است. شاعر از شراب عشق میگوید و به آثاری که این عشق بر عقل و تصمیماتش گذاشته، اشاره میکند. او در جستجوی حقیقت و عشق واقعی به مقامات مذهبی و مکانهای مقدس پرداخته و به این نتیجه رسیده که جز عشق معشوق، چیز دیگری حقیقت ندارد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که هر چه در این دنیا دیده، فقط تصویر عشق او بوده و با زنگهای فریبنده این دنیا خداحافظی کرده است.