نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۲۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

در مجمر عشق سوخت عودم

آتش شدم و نماند دودم

از دیدن غیر دیده بستم

تا دیده به روی او گشودم

چون سایه به آفتاب بنمود

شخصی بودم دو می نمودم

چون قطره به بحر عشق پیوست

اکنون چه زیان بود چه سودم

خود دیدم و خود نمودم ای دوست

خود گفتم و باز خود شنودم

آن دم که نبود بود عالم

در خلوت خاص عشق بودم

دیدم دو جهان خیال سید

تا زنگ ز آینه زدودم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربه عشق و تغییرات روحی ناشی از آن صحبت می‌کند. او خود را در آتش عشق می‌سوزاند و از همه چیز دور می‌شود تا فقط به معشوق خود توجه کند. عشق برای او همانند آفتاب است که او را به حالت سایه درآورده است. او به عمق وجود خود نگریسته و از پیوندش با عشق سخن می‌گوید، در حالی‌که در دنیای خیال غوطه‌ور است و از خودآگاهی جدیدی برخوردار شده است. این تجربه، او را به جایی می‌برد که از زنگارهای مادی رهایی یافته و به دنیای عریانی از عشق و حقیقت می‌رسد.