غزل شمارهٔ ۱۰۳۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاقلی بودم به عشق یار دیوانه شدم
آشنائی یافتم ازخویش بیگانه شدم
رشتهٔ شمع وجودم آتش عشقش بسوخت
عارفانه با خبر از ذوق پروانه شدم
آمدم رندانه در کوی خرابات مغان
جام می را نوش کردم باز مستانه شدم
مدتی با زاهدان در زاویه بودم مقیم
چون ندیدم حاصلی دیگر به میخانه شدم
راز جانانه اگر جوئی بجو از جان من
زان که جان کردم فدا همراز جانانه شدم
خم می را سر گشودم جام می دارم به دست
توبه را بشکستم و در بند پیمانه شدم
چشم مست نعمت الله در نظر دارم مدام
عیب من کم کن اگر سرمست و دیوانه شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن شاعر از تحول خود در عشق سخن میگوید. او ابتدا فردی عاقل بوده اما به عشق محبوب دیوانه میشود و از خود بیخود میگردد. عشق او را به سوی حیات جدیدی میکشاند و در کوی خرابات (محل نیکوکاری و خوشگذران) با لذت مشروبات مستانه را مینوشد. در طول زمان، او با زاهدان نیز همراه بوده اما از زندگی بیثمر آنها راضی نیست و به میخانه روی میآورد. او اظهار میکند که برای رسیدن به راز عشق جان خود را فدای این عشق کرده است. در نهایت، او به حالت سرمستی و دیوانهوار خود اشاره میکند و از دیگران میخواهد که عیوب او را کمتر ببینند.