غزل شمارهٔ ۱۰۴۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
گر بر افروزد آتش در دم
عالمی سوخته شود در دم
مرد گردن به بند در دینم
کشتهٔ عشق و مردهٔ دردم
داده ام دل بدست باد صبا
به هوائی که خاک او گردم
فاش کردند راز پنهانم
اشک گلگون و چهرهٔ زردم
ساقیا جام می به سید ده
که من از توبه توبه ای کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساساتی عمیق و دردهای درونی خود اشاره میکند. او میگوید که اگر آتش عشق شعلهور شود، همه چیز در آن لحظه نابود خواهد شد. او خود را به بند دین گرفتار میبیند و از عشق و درد خود میگوید. شاعر دل خود را به باد صبا سپرده تا به خاک عشق برسد. همچنین، رازهای پنهانش فاش شده و حالتی غمگین با چهرهای زرد و اشکهای گلگون دارد. در نهایت، از ساقی میخواهد تا او را با جام می سیراب کند، زیرا او از توبه کردن به توبهای دیگر رسیده است.