نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۴۶ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شمع جان هر نفسی ز آتش دل برگیرم

همچو پروانه به عشق آیم و در برگیرم

تا کنم مجلس عشاق منور چون شمع

از سرم تا به قدم سوزد و خوشتر گیرم

من که بیمار تو ام گر قدمی رنجه کنی

باز خوشدل شوم و زندگی از سرگیرم

دامن دولت وصل تو اگر دست دهد

دل فدا کرده و جان داده به بر درگیرم

گر حجابی است میان من و تو جان عزیز

حکم فرما که روانش ز میان برگیرم

مدتی شد که ره عقل همی پیمایم

وقت آمد که ز عشقت ره دیگر گیرم

همچو سید به سراپردهٔ میخانه روم

ترک این زهد ریائی مکدر گیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دلبستگی عمیق شاعر به عشق و معشوقش است. او خود را همچون شمعی می‌بیند که با عشق می‌سوزد و می‌خواهد میزانی از عشق را در جمع عاشقان به نمایش بگذارد. شاعر بیان می‌کند که برای دیدار محبوبش، حتی اگر دردی متحمل شود، دوباره شاداب خواهد شد. او به عشق و احساساتش اهمیت می‌دهد و در پی آن است که موانع میان خود و معشوق را از بین ببرد. همچنین، او تصمیم می‌گیرد از عقل و درستی‌های معمولی فاصله بگیرد و به سراغ عشق برود، گویا مانند کسی که به میخانه می‌رود، از ظواهر دینی و زهد عبور کند و به احساسات واقعی خود رجوع کند.