نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۴۱ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

عشق آمد که بلا آوردم

این بلا بهر شما آوردم

دردمندی گه دوا می جوید

دُرد درد است دوا آوردم

عشق گوید که منم محرم راز

خبر سر خدا آوردم

عشق شاهست و منم بندهٔ او

خدمتش نیک به جا آوردم

عمر جاوید به من او بخشید

ورنه من خود ز کجا آوردم

سر خود در هوس دار بقا

بر سر دار فنا آوردم

نعمت الله به همه بخشیدم

بینوا را به نوا آوردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به بیان احساسات و تجربیات خود درباره عشق می‌پردازد. او عشق را منبع بلا می‌داند و اعتقاد دارد که این بلا را برای دیگران آورده است. او به درد و رنج انسان‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که عاشق به دنبال درمان دردهاست. عشق را محرم راز می‌نامد و به حقیقت‌های الهی اشاره می‌کند. شاعر خود را بنده عشق معرفی کرده و خدمت به عشق را نیکو می‌داند. او به نعمت‌های خداوند و بخشش آن‌ها اشاره می‌کند و در نهایت به انسان‌های نیازمند عشق و کمک می‌نماید.