غزل شمارهٔ ۱۰۴۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل دارم و جان بدو سپردم
نیکی کردم نکو سپردم
با زلف نگار عهد بستم
بشکستم و مو به مو سپردم
هر نقش که در خیال آمد
او دیدم و او به او سپردم
با آینه روبرو نشستم
تمثال خوشی به او سپردم
رفتم به طریق جانسپاری
این راه نگر که چون سپردم
دل رفت و ندانمش کجا رفت
ره بستم و سو به سو سپردم
گوئی که سبوکش است سید
خم یافتم و سبو سپردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، نویسنده از عشق و دلباختگی خود سخن میگوید. او جان و دلش را به محبوبش سپرده و زندگیاش را به نیکی و زیبایی اختصاص داده است. او با محبوبش پیمانی بسته و تمام لحظات زیبای خود را به او تقدیم کرده است. او به درون خود و خیالاتش سفر کرده و هرچه میبیند به محبوبش سپرده است. همچنین، به آینه نگریسته و تصویر محبوبش را در آن یافته و به او تقدیم کرده است. در انتها، او از گم شدن دلش و تغییر مسیرش سخن میگوید و این احساس را به نوعی حقایق زندگی مقایسه میکند.