نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۲ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

می خوردم و از خمار رستم

مخمور نیم که مست مستم

در کوی فنا فتاده بودم

ساقی باقی گرفت دستم

رندانه حریف می فروشم

می خوردم و توبه را شکستم

در دیر مغان ندیم عشقم

زُنار ز زلف یار بستم

خورشیدم و سایه می نمایم

این خرقه نگر که نیست هستم

شادی روان نعمت الله

می خوردم و از خمار رستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حال خوش و سرخوشی خود اشاره می‌کند که در میان شراب و عشق به سر می‌برد. او از حالتی مست و خمار صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که در جستجوی فنا و وحدت است. به وضوح می‌توان دید که از توبه دور شده و به شادمانی و حریفی در می‌خانه پرداخته است. همچنین، او خود را مانند خورشید و سایه‌ای می‌بیند که به وضوح کسالت و عذاب را کنار گذاشته و تنها به خوشی و عشق پرداخته است. در نهایت، اشاره به اینکه از لحاظ روحانی در حال خوشی و رضایت است و به خوبی از لذت‌های زندگی بهره‌ می‌برد.