نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۵ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شکر گویم که توبه بشکستم

وز غم ننگ و نام وارستم

در خرابات عشق مست خراب

با حریفان به ذوق بنشستم

هستی او کجا و من ز کجا

من به خود نیستم به او هستم

بگسستم ز خویش و بیگانه

باز با اصل خویش پیوستم

نور چشم است و در نظر دارم

نظری کن به چشم سرمستم

دست با دوست در کمر کردم

آفرین باد بر چنین دستم

بندهٔ سید خراباتم

کمر خدمتش به جان بستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از شکستن توبه و رهایی از غم و ننگ خود سخن می‌گوید. او به خرابات عشق آمده و با دوستانش به خوشی نشسته است. او احساس می‌کند که وجودش در ارتباط با محبوبش معنا پیدا می‌کند و از خود جدا شده و به اصل خود بازگشته است. شاعر به محبوبش نظر می‌کند و دست در دست دوست می‌زند و به خدمت او افتخار می‌کند. او خود را بنده‌ی شاعرانه‌ای از خرابات می‌داند که تمام وجودش را برای خدمت به محبوبش سپرده است.