نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به حمدالله که من امروز از بند بلا جستم

به دام عشق افتادم ز دست عقل وارستم

چنان حیران ساقیم که جام از می نمیدانم

چنان مستم که از مستی نمی دانم که من مستم

چو گشتم از فنا فانی چه می جوئی بقای من

چو من مستغرق اویم چه دانم نیست از هستم

اگر چه ذره ای بودم رسیدم تا به خورشیدی

اگرچه قطره ای بودم ولی با بحر پیوستم

مگر من شیشهٔ تقوی زدم بر سنگ قلاشی

که شد مشهور در عالم که توبه باز بشکستم

خراباتست و من سرمست و ساقی جام می بر دست

به جز ساقی سرمستان که می گیرد دگر دستم

ندیم بزم آن شاهم حریف نعمت اللهم

کناری کردم از عالم میان در خدمتش بستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حالت‌های روحانی و عرفانی شاعر می‌پردازد. شاعر از رهایی از مشکلات و بلاها صحبت می‌کند و به عشق و حالتی مستغرق در آن اشاره دارد. او تجربه مستی را توصیف می‌کند که در آن، هیچ گونه آگاهی از حالت خود ندارد. با تواضع به این نکته می‌پردازد که حتی اگر به نظر چیز ناچیزی بیاید، به حقیقتی بزرگ و حقیقت وحدت با خداوند دست یافته است. به نوعی، او از دنیا و مادیات فاصله گرفته و در عوالم بالاتر روحانی غوطه‌ور است. در نهایت، شاعر خود را در حال می‌بیند و در خدمت کسی است که مایه رحمت و نعمت است.