غزل شمارهٔ ۱۰۷۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
مدتی در به در به جان گشتم
گرد میخانهٔ جهان گشتم
میر میخانه خدمتش کردم
هم به فرمان او روان گشتم
در خرابات عشق رندانه
ساقی بزم عاشقان گشتم
نام من شد نشانهٔ عالم
گرچه بی نام و بی نشان گشتم
چون محب حباب او بودم
نیک محبوب این و آن گشتم
جان به جانان خویش بسپردم
زندهٔ ملک جاودان گشتم
موج بودم ولی شدم دریا
این چنین بودم آن چنان گشتم
عقل سرمایه بود شد بر باد
فارغ از سود و از زیان گشتم
گنج در کنج دل طلب کردم
واقف از گنج بیکران گشتم
پادشه خوش مرا کنار گرفت
چون کمر گرد آن میان گشتم
بنده ام بندگی او کردم
سید جمله سیدان گشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن به سفر و جستجوی خود در عشق و معرفت اشاره میکند. او از گشت و گزار در میخانه و خدمت به میرم سخن میگوید و به تجربههای عاشقانهاش اشاره میکند. نامش به نشانهای در عالم تبدیل میشود و احساس میکند که در عشق، به عنوان یک رند شناخته شده است. با سپردن جانش به محبوب، به جاودانگی دست مییابد. همچنین، از تحول خود از موج به دریا و آزاد شدنش از قید عقل و دنیا صحبت میکند. او در جستجوی گنجی در دلش است و در نهایت، خود را بندهای از بندگان محبوب میداند و به مقام معنوی بالایی رسیده است.