نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۸۰ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

مست می ملامتم نیست سر سلامتم

نیست سر سلامتم مست می ملامتم

عقل نصیحتم دهد عشق غرامتم کند

فارغ از آن نصیحتم ، بندهٔ این غرامتم

هست ندیم بزم من ساقی مست عشق او

باده خورم به شادیش نیست غم ندامتم

بادهٔ صاف عاشقان دُردی درد او بود

هست دوای من همین تا که شود قیامتم

چهرهٔ زرد و اشک من هست گواه حال من

گر تو ندانی حال من نیک ببین علامتم

خرقهٔ زهد بر تنم خوش ننماید ای فقیه

جامهٔ عاشقی بود راست به قد و قامتم

بندهٔ حضرت شهم همدم نعمت اللهم

در دو جهان کجا بود خوشتر از این کرامتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات و حالات درونی خود پرداخته و از عشق و مستی صحبت می‌کند. او می‌گوید که در حال مستی و عشق است و به نصیحت عقل توجهی ندارد، زیرا عشق او را تحت تأثیر قرار داده و رنجی را برایش به همراه دارد. شاعر به بزم عشق و رنج‌هایی که ناشی از آن است اشاره می‌کند و می‌گوید که این دردها نشانه‌ای از حال او هستند. او در این شعر می‌گوید که لباس زهد او را نمی‌پوشاند و در حقیقت لباس عشق او را به خوبی نمایان می‌کند. در نهایت، او به خوشبختی در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز در دو جهان زیباتر از این حالتی که دارد نیست.