غزل شمارهٔ ۱۰۸۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پیرهن گر کهنه گردد یوسف جان را چه غم
ور دهی ویرانه گردد ملک خاقان را چه غم
که خدا باقیست گر خانه شود ویران چه باک
جان به جانان زنده ، ار تن رَود جان را چه غم
خم می در جوش و ساقی مست و رندان درحضور
جام اگر بشکست گو بشکن حریفان را چه غم
بت پرستی گر برافتد بت چه اندیشد از آن
ور بمیرد بندهٔ بیچاره ای سلطان را چه غم
گر نماند آینه آئینه گر را عمر باد
ور نماند سایه ای خورشید تابان را چه غم
غم ندارم گر طلسم صورتم دیگر شود
گنج معنی یافتم ز افلاس یاران را چه غم
بادهٔ وحدت به شادی نعمت الله می خوریم
از خمار کثرت و معقول ، مستان را چه غم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عدم وابستگی انسانها به ظواهر و مسائل دنیوی میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که حتی اگر ظاهر چیزها تغییر کند یا ارزشهای مادی از بین بروند، اصل و جوهر وجودی انسان و ارتباطش با خداوند باقی است. او میفرماید که اگر خانهای ویران شود یا لباس کهنه گردد، اینها اهمیتی ندارند، زیرا خداوند و روح جاودان در هر حال برقرارند. همچنین، شاعر به شادی ناشی از باده وحدت و معنای عمیق زندگی اشاره میکند و بیان میدارد که از مسائلی چون شکست و زوال چیزهای مادی غمگین نیست. در نهایت، این شعر تأکید دارد بر ارزشهای معنوی و جاودانگی روح بر نسبت به دنیای مادی.