نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۹۳ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سر کویت به همه ملک جهان نفروشم

خود جهان چیست غمت را به جنان نفروشم

من که سودا زدهٔ زلف پریشان توام

یک سر موی تو هرگز به دو کان نفروشم

برو ای عقل که من مستم و تو مخموری

زر چه باشد برو ای خواجه به جان نفروشم

دُردی درد تو جانا نفروشم به دوا

جرعهٔ می به همه کون و مکان نفروشم

جان و دل دادم و عشق تو خریدم به بها

بهر سودش نخریدم به زیان نفروشم

نقدی از گنج غم عشق تو در دل دارم

این چنین نقد به صد گنج روان نفروشم

سید کوی خرابات و حریف عشقم

گوشهٔ مملکت خود به جهان نفروشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دل‌باختگی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که حاضر نیست حتی ارزشمندترین چیزها را به خاطر هیچ چیز دیگری، از جمله دنیا و ثروت، از دست بدهد. او عشق و زیبایی معشوق را بالاتر از هر چیزی می‌داند و به عقل و منطقی که او را به دوری از این عشق می‌خواند، توجهی نمی‌کند. همچنین از درد عشق و شراب عشق سخن می‌گوید و این که هیچ چیزی نمی‌تواند جای عشق واقعی را بگیرد. در نهایت، شاعر خود را متعلق به فضایی خاص، یعنی کوی خرابات، می‌داند و نمی‌خواهد این مکان عزیز را با هیچ چیز دیگری عوض کند.