نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۸۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

با سر زلف بتی باز در افتاد دلم

لاجرم چون سر زلفش به سر افتاد دلم

مجمع اهل دلان زلف پریشان ویست

مکنم عیب درین جمع گر افتاد دلم

چه کنم مجلس عشقست و حریفان سرمست

خاطرم یافت چنین بزم و در افتاد دلم

دوش دلدار کرم کرد دلم را بنواخت

باز امروز در آن رهگذر افتاد دلم

ناظر اویم و منظور من اندر نظر است

نور چشمست که روشن نظر افتاد دلم

پردهٔ دل که حجاب دل و دلدارم بود

خوش بر افتاد از آن رو که بر افتاد دلم

سید ما خبری گفت ز حال دل خویش

زان خبر مست شد و بی خبر افتاد دلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسات عاشقانه و دل‌باختگی شاعر را به تصویر می‌کشد. شاعر با اشاره به زیبایی و زلف معشوق، از تاثیرات عمیق او بر دل خود سخن می‌گوید. او به حالتی دچار شده که نمی‌تواند در برابر جذبه معشوق مقاومت کند و دلش بی‌اختیار به او گرایش پیدا می‌کند. شاعر همچنین به جمع اهل دل اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در این مجلس عشق، دلش به راحتی تحت تاثیر قرار می‌گیرد. در نهایت، او به خبری از محبوب اشاره می‌کند که دلش را شاد کرده و او را در حالت مستی و شوق فرو برده است. این شعر نمودار پیوند عمیق عشق و حالاتی است که دل عاشق در مواجهه با معشوق تجربه می‌کند.