غزل شمارهٔ ۱۱۱۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
من ترک می و صحبت رندان نتوانم
یک لحظه جدائی ز حریفان نتوانم
بی ساغر و بی شاهد و بی می نتوان بود
بی دلبر و بی مجلس جانان نتوانم
هرگز ندهم جام می ازدست زمانی
جان است رها کردن آسان نتوانم
گوئی که بکن توبه ازین باده پرستی
زنهار مگو خواجه که من آن نتوانم
سریست مرا در سر و با کس نتوان گفت
دردیست مرا در دل و درمان نتوانم
در کوی خرابات مغان مست و خرابم
بودن نفسی بی می و مستان نتوانم
در دیدهٔ من نقش خیال رخ سید
نوریست که پیدا شده پنهان نتوانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر وابستگی شاعر به می و مجالس رندانه است. او میگوید که نمیتواند لحظهای از دوستانش جدا شود و بدون مشروبات و عشق، زندگیاش معنایی ندارد. شاعر تأکید میکند که هرگز اجازه نخواهد داد که جام میاش را از دست بدهد و ترک میکردن را غیرممکن میداند. همچنین، او از درد و رنجی که در دل دارد میگوید و واضح است که در محیطی پر از می و مستی زندگی میکند. در نهایت، او تصویر محبوبش را در ذهن دارد و این تصور را نوری میداند که نمیتواند آن را نادیده بگیرد.