غزل شمارهٔ ۱۱۱۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
یار خود را به ناز می بینم
جان خود را نیاز می بینم
دوش در خواب دیده ام او را
خوش خیالی که باز می بینم
زلف او می کشم به هر سوئی
نیک عمری دراز می بینم
طاق ابروی اوست محرابم
روی خود در نماز می بینم
محرم راز خاص سلطانی
بنده ای چون ایاز می بینم
سید ما کنون به دولت عشق
بر همه سرفراز می بینم
نعمت الله به رندی و مستی
عاشق پاکباز می بینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، احساس عشق و زیبایی را به تصویر میکشد. شاعر یار خود را با ناز و زیبایی میبیند و عشق و نیازش را عمیقاً احساس میکند. او در خواب، یار را دیده و به خوش خیالیهایش اعتراف میکند. زلف یار را به عنوان امری زیباییبخش در هر سو میکشد و عمر طولانی و خوشی را برای خود آرزو میکند. ابروهای یار، برای او مانند محرابی است که در نماز به آن روی میآورد. شاعر خود را محرم راز یار میداند و عشق را به عنوان برتری و افتخار خود میشناسد. در نهایت، او به رندی و مستی اشاره میکند و عاشق واقعی را ستایش میکند.