غزل شمارهٔ ۱۱۱۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
درد دل آمد که درمانت منم
سوز جان آمد که جانانت منم
چشم مست آمد که دینت می برم
کفر زلف آمد که ایمانت منم
شد پریشان زلف او بر روی او
گفت مجموع پریشانت منم
پادشاهی با گدای خویش گفت
نقد گنج کنج ویرانت منم
مطرب عشاق می گوید به ساز
بلبل مست گلستانت منم
ساقی سرمست جام می به دست
آمده یعنی که مهمانت منم
گفتمش سید غلام عشق تو است
گفت هستی بنده ، سلطانت منم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و ارتباط عمیق خود با معشوق سخن میگوید. او با بیان احساساتش، خود را درمان دردهای معشوق میداند و شوق و سوز جان را به تصویر میکشد. معشوق را به عنوان منبع اعتماد و ایمان معرفی میکند و زلفهای او را نشانهای از پریشانی خود دانسته و بیان میکند که او خود را پادشاهی میبیند که با گدای خویش سخن میگوید. در نهایت، شاعر به عشق و بندگیاش نسبت به معشوق اشاره میکند و میگوید که در واقع، او بنده عشق است.