غزل شمارهٔ ۱۱۲۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
عاشق آن گلعذارم چون کنم
همچو زلفش بیقرارم چون کنم
مبتلای درد بی درمان شدم
خستهٔ زار و نزارم چون کنم
روز و شب مستانه می نالم به سوز
چارهٔ دیگر ندارم چون کنم
من چو مجنونم ز لیلی مانده دور
می ندانم در چه کارم چون کنم
چون کنم درمان درد بی دوا
دردمند و دلفگارم چون کنم
با غم عشقش که شادی من است
روزگاری می گذارم چون کنم
نعمت الله را همی جویم به جان
تا دمی با او برآرم چون کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی است. شاعر از عشق به معشوقی زیبا سخن میگوید و بیان میکند که در غم و درد عشق بیقرار و رنجور است. او همچون مجنونی از لیلی دور است و نمیداند چگونه بر درد خود غلبه کند. هر روز و شب به عشق او ناله میکند و جز غم عشقش هیچ شادی دیگری ندارد. در پایان نیز به جستجوی نعمت و وصال معشوق اشاره میکند، تا لحظهای در کنار او باشد.