غزل شمارهٔ ۱۱۲۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
از جام عشقش مست مدامم
ایمن ز خاصم فارغ ز عامم
ساقی ذوقش با دل حریفست
جانان شرابست جانست جامم
گر عشق بازی از من بیاموز
ور ذوق خواهی می خوان کلامم
در زهد اگر چه کامل نباشم
در عشقبازی رند تمامم
تا بنده گشتم تابنده گشتم
سلطان عشقش از جان غلامم
بی عشق جانان جانم چه باشد
بی درد دل من آخر کدامم
باده به پاداش ما را حلال است
بی عشق سید آب است حرامم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالت مستی و عشق صحبت میکند و میگوید که در عشق همواره شاد و سرمست است. او از ساقی خواستار شراب عشق و ذوق دلش است و میگوید که اگر کسی به دنبال عشق است، باید از او یاد بگیرد. هرچند در زهد کامل نیست، اما در عشقورزی آدمی رند است. او به بندگی عشق اعتراف میکند و میپرسد که بدون عشق جانان، زندگیاش چه ارزشی دارد. در نهایت، شاعر میگوید که عشق برای او بسیار باارزش است و بدون آن، زندگیاش بیمعناست.