غزل شمارهٔ ۱۱۳۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مجمع صاحبدلان زلف پریشان یافتم
این چنین جمعیتی در جمع ایشان یافتم
بسته ام زنار زلفش بر میان چون عاشقان
در هوای کفر زلفش نور ایمان یافتم
درحضور زاهدان ذوقی نمی یابم تمام
حالیا خوش لذتی در بزم رندان یافتم
از خرابی یافتم بسیار معموی دل
گنج سلطان را بسی در کنج ویران یافتم
آنکه من گم کرده بودم باز می جستم مدام
چون بدیدم خویش را با خویشتن آن یافتم
میر میخانه مرا خمخانه ای بخشیده است
لاجرم از دولتش ذوق فراوان یافتم
نعمت الله یافتم رندانه جام می به دست
ساقی سرمست دیدم جان جانان یافتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از جمعی خاص و جذاب صحبت میکند که در میان آنان احساس خوبی پیدا کرده است. او با زلف محبوبش که نور ایمان را در دلش روشن کرده، عشق و خواهش خود را بیان میکند. شاعر میگوید در بین زاهدان، لذت و شوری نمییابد و خوشی زندگی را در بزم رندان احساس میکند. او همچنین از خرابیهای دل و گنجهای نهفته در آن صحبت میکند و به جستجوی خویشتن میپردازد. در نهایت، شاعر از شادی و سرمستی که از میخانه به دست آورده سخن میگوید، جایی که جام می به دست دارد و خوشی و عشق را تجربه میکند.