غزل شمارهٔ ۱۱۳۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
وقت ما خوش شد که ما ملک گدائی یافتیم
تاج و تخت خسروی از بینوائی یافتیم
این سعادت بین که چون گنج قناعت شد پدید
خاتم ملک سلیمان در گدائی یافتیم
سر به زیر پا درآوردیم تا سرور شدیم
پیروی کردیم از آن پس بینوائی یافتیم
نقد گنج او بسی در کنج دل ما دیده ایم
دولت جاوید و گنج پادشاهی یافتیم
از سر همت قدم بر هستی خود تا زدیم
چون ز خود بیگانه گشتیم آشنائی یافتیم
چون همایان جیفه پیش کرکسان انداختیم
لاجرم بر کرکسان اکنون همائی یافتیم
نعمت الله راز خود با رازداران بازگو
هست ما چون نیست شد هست خدائی یافتیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به خوشبختی و سعادت خود اشاره میکند که از نعمت قناعت و گدایی به دست آمده است. او توضیح میدهد که چگونه با سر به زیر کردن و پیروی از اصول خود، به سروری و عزت دست یافتهاند. شاعر به گنج درونی و جاودانی که در دل خود یافته است، اشاره میکند و بیان میکند که وقتی از خود بیگانه شدهاند، به آشنایی واقعی دست یافتهاند. در نهایت، او به رازهای خداوند اشاره میکند و این را نشانهای از ارتباط عمیق با وجود الهی میداند.