غزل شمارهٔ ۱۱۳۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
تا ز درد دل دوائی یافتیم
درد خوردیم و صفائی یافتیم
تا که بیگانه شدیم از خویشتن
ناگهانی آشنائی یافتیم
گنج او در کنج ویران دیده ایم
با تو کی گوئیم جائی یافتیم
تا از این هستی خود فانی شدیم
جاودان از وی بقائی یافتیم
در خرابات مغان با عاشقان
ساقی و خلوت سرائی یافتیم
بینوا گشتیم در عالم بسی
تا نوا از بینوائی یافتیم
نعمت الله را به دست آورده ایم
از خدای خود عطائی یافتیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تجربههای عمیق انسانی و جستجوی معرفت و آرامش در زندگی است. شاعر از درد و رنجهایی که متحمل شده صحبت میکند و به این نتیجه میرسد که پس از گذر از خودخواهی و دنیوی بودن، به آگاهی و دوستی واقعی دست یافته است. او با اشاره به گنجهای پنهان در وجود انسان، بیان میکند که از طریق فانی شدن در عشق و ارتباط با دیگران، به زندگی جاودان و معنای عمیقتری رسیدهاند. در نهایت، از لطف خدا و نعمات الهی نیز یاد میکند که به او و دیگران عطا شده است.