نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۴۲ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دل در آن زلف پرشکن بستیم

لاجرم توبه باز بشکستیم

مدتی عقل درد سر می داد

عشق آمد ز عقل وارستیم

خلوت دیده را صفا دادیم

با خیال نگار بنشستیم

ما ز خود فانی و به او باقی

ما به خود نیست و به او هستیم

جان ما راست ذوق پیوسته

جان به جانان خویش پیوستیم

عقل مخمور را چه کار اینجا

ما حریفان رند سرمستیم

بندگانه به خدمت سید

کمری بر میان جان بستیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دل‌باختگی صحبت می‌کند. او به زلف محبوب خود دل بسته و در نتیجه توبه‌اش را شکست. عقل در ابتدا او را دچار درد و رنج کرده بود، اما پس از ورود عشق، از آن رها شده و آرامش پیدا کرد. شاعر به خلوت خود با خیال محبوبش اشاره دارد و بیان می‌کند که در این عشق فانی شده و به وجود محبوب پیوسته است. او احساس می‌کند که جانش به جانان پیوند خورده و دیگر عقل برایش مهم نیست، زیرا در جمع عاشقان سرمست است. در نهایت، او به بندگی محبوب خود افتخار می‌کند و خود را در خدمت او می‌بیند.