غزل شمارهٔ ۱۱۴۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ما زنگ ز آینه زدودیم
در آینه روی خود نمودیم
رندانه در شرابخانه
بر جملهٔ عاشقان گشودیم
مستانه به یک کرشمهٔ دل
از دست جهانیان ربودیم
بی ذوق نبوده ایم یک دم
بودیم به ذوق تا که بودیم
ذوقی دگر است گفتهٔ ما
تا بر لب یار لب گشودیم
جانان به زبان ما سخن گفت
ما نیز به گوش او شنودیم
مستیم و خراب و لاابالی
ایمن ز غم زیان و سودیم
زنده به حیات عشق اوئیم
موجود ز جود آن وجودیم
سرمست خوشی چو نعمت الله
دیگر نبود بس آزمودیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای عاشقانه و مستانهای میپردازد که شاعر در آن با عشق و زیبایی ارتباط برقرار میکند. او با زدن به آینه، چهره خود را نمایان میکند و به دنیای عاشقان و شرابخانه میپیوندد. شاعر تاکید میکند که در زندگی، در لحظاتی شاداب و سرمست بوده و از لذایذ عشق بهرهمند شده است. همچنین، او از جانب محبوب سخن میگوید و خود را در زندگی بیخیال از غم و اندوه میداند. در نهایت، عشق را منبع حیات و شادی میداند و در این دنیای سرمستی، هیچ نیازی به آزمودن بیشتر احساس نمیکند.