غزل شمارهٔ ۱۱۴۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
ما ز می شوق او عاشق و مست آمدیم
بر سر کوی مغان باده پرست آمدیم
بیشتر از این ظهور ، خورده شراب طهور
ساقی ما گشته حور زان همه مست آمدیم
چون که بیامد چو جان ، دوست درآن لامکان
گفت به ما این زمان بهر نشست آمدیم
این دل ما خوش شده چون که رسید این خبر
چند روی در به در جام به دست آمدیم
چون که درون دلم گشت نهان دلبرم
گفت به ما این زمان دست به دست آمدیم
ساغر و ساقی ما جمله توئی والسلام
عشق نگوید تمام جمله ز هست آمدیم
دوست درین یک چله کرد چنین غلغله
جمله در آن سلسله عشق پرست آمدیم
هر سحری آن نگار برد مرا نزد یار
کرد مرا بی قرار نیست ز هست آمدیم
سید دریا شکاف شست فکنده به بحر
در طلب عشق او جمله به شست آمدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از شوق و محبت عمیق عاشق به معشوق است. شاعر از سر مستی و عشق به می، به کوی مغان آمده و از زیبایی و جذابیت دوست سخن میگوید. او به حالت شیدایی خود اشاره میکند و بیان میکند که به خاطر عشق، در جستجوی وصال معشوق همه جا را گشتهاند. در این سفر عاشقانه، او به ساغی و عشق به عنوان تنها مقصود خود اشاره میکند و میگوید که همهٔ تلاشها و جستجوهایش برای رسیدن به محبوب است. در نهایت، شاعر بیان میکند که این عشق و شوق توانسته او را به تعالی و آرامش برساند.