غزل شمارهٔ ۱۱۴۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
با خراباتئی در افتادیم
در خرابات با سر افتادیم
بارها اوفتاده ایم اینجا
آخر عمر دیگر افتادیم
دل به دریا فتاد و ما در پی
سرخوشانیم خوشتر افتادیم
در می افتاده ایم رندانه
چه توان کرد چون درافتادیم
عاشق مست باده بر کف دست
بار از خانمان درافتادیم
دست داریم و سرفدا کردیم
نیک در پای دلبر افتادیم
خوش مقامی است بر در خمار
نکنی عیب ما گر افتادیم
عود دل سوختیم در مجمر
همچو آتش به مجر افتادیم
سید عاشقان دور قمر
بی تکلف که در خور افتادیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به طور کلی درباره تجربههای عاشقانه و مستی در خرابات (محل میگساری) صحبت میکند. شاعر بارها به زمین افتاده و این افتادن نمادی از عشق و خوشحالی در زندگی است. او از دلدادن به دریا و شوقی که در پی آن به وجود آمده سخن میگوید. در اینجا، جاذبه و بیخیالی در عشقی مستیآور را توصیف میکند و به نوعی به پذیرش وضعیت خود، با وجود دردها و مشکلات اشاره دارد. به طور کلی، شعر بیانگر لذت و زیبایی در لحظات عاشقانه و آزاداندیشی است.