غزل شمارهٔ ۱۱۶۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر دست دهد دامن دلبر نگذاریم
سر در قدمش باخته جان را بسپاریم
خیزید که تا گرد خرابات برآئیم
باشد که دمی جام شرابی به کف آریم
گر یک نفسی فوت شود بی می و ساقی
ما آن نفس از عمر عزیزش نشماریم
عشقش نه نگاریست که بر دست توان بست
آن نقش خیالی است که بر دیده نگاریم
درگوشهٔ میخانه حریفان همه جمعند
گر باده ننوشیم در اینجا به چه کاریم
ای واعظ مخمور مده پند به مستان
ما مذهب خود را به حکایت نگذاریم
آن عهد که با سید سرمست ببستیم
تا روز قیامت به همان عهد و قراریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف عشق و شوق به میخانه و مینوشی میپردازد. شاعر به عشق خود اشاره میکند و بیان میکند که اگر فرصتی برای دیدار دلبر پیش آید، نباید آن را از دست بدهیم. او به جمع شدن دوستان در میخانه اشاره میکند و میگوید که در این مکان اگر شرابی نوشیده نشود، زندگی بیمعناست. همچنین شاعر از وعاظ میخواهد که به مستان نصیحت نکنند چون آنها برای خود اصولی دارند که به سادگی فراموش نمیشود. در نهایت، او بر عهدی که با دوست خود بسته تأکید میکند و آن را تا قیامت معتبر میشمارد.