نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۸۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دردمندیم و به امید دوا آمده‌ایم

مستمندیم و طلبکار شفا آمده‌ایم

از در لطف تو نومید نگردیم که ما

بی‌نوایان به تمنای نوا آمده‌ایم

ما گداییم و تو سلطان جهان کرمی

نظری کن که به امید شما آمده‌ایم

دل فدا کرده و جان داده و سر بر کف دست

تا نگویی که به تزویر و ریا آمده‌ایم

این چنین عاشق و سرمست که بینی ما را

نیست حاجت که بگویی ز کجا آمده‌ایم

ما اگر زاهد سجاده‌نشینیم نه رند

بر سر کوی خرابات چرا آمده‌ایم

سید بزم خرابات جهان جانیم

بندگانیم به درگاه خدا آمده‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حالت درد و نیاز خود سخن می‌گوید و به امید دریافت شفا و رحمت از معشوق به درگاه او آمده است. او خود را گدای معشوق می‌داند و از او می‌خواهد به حالش نگاهی کند. شاعر با تاکید بر صدق و عشق واقعی‌اش، خود را از تزویر و ریا دور می‌داند و عنوان می‌کند که عشق و شوق به معشوق سبب حضور او در این مکان شده است، حتی اگر به ظاهر زاهد به نظر برسد. در نهایت، او خود را بندگان خدا و در جستجوی عشق الهی می‌داند.